تبليغاتX
آریوبرزن
پیش از شما به سان شما بی شمارها با تار عنکبوت نوشتند روی باد کین دولت خجسته جاوید زنده باد!!!!
 عاشق ولی تنها
تنهایی مرا هیچکس بینا نیست

 عاشقم اما تنها

 چه کسی بود که می گفت با عشق

هیچکس تنها نیست؟؟؟

|+| نوشته شده توسط نازنین در شنبه هفدهم بهمن 1388  |
 زندگان رفته
ما همه عاشقانه زیستیم

با بهار باز هم ترانه می شویم

با نگاه سبز بیشه ها ماندگار می شویم

 گرچه زود از جهان زشت دیوها گذشته ایم

 در کنارتان زنده ایم ، خون گرم ما جاریست در تن شما

زنده ایم و آرزوی ما رهایی شماست

|+| نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه پنجم بهمن 1388  |
 دنیای زیبا

همیشه سعی می کردم بگویم دنیا زیباست شاید اندکی زیبا شود شاید انرژی کوچک ذهن من دنیا را کمی بهتر کند، اما واقعیت تاکید می کنم واقعیت ، نه حقیقت ! زیر این همه غم و اندوه و بی عدالتی حق نیست اما بوجود آمده است! و آدمی از آدم بودن شرمسار می شود ای دوست ! وقتی رنج و خورد شدن آدمیان دیگر را می بیند ! وقتی اشک ها جای لبخندهای زیبا را می گیرد! اما خدایا ، ای آفریدگار پاکی من به تو را باور دارم به گردش روزگا و به این گفته زیبا

که پیش از شما به سان شما بی شمارها ............

هیچ چیز ابدی نیستف حتی رنج! و این روزها این  تنها بهانه زندگیست!

|+| نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388  |
 خدایا شب را سحر کن
آه ای خدا بر ما نظر کن

 دلهایمان را شب شکسته

خورشید می تابد ولی ابر سیاه غصه بر دلها نشسته

سرها به دار کین همه از عشق خونینند

آه ای خدای مهربان شب را سحر کن

|+| نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه سیزدهم دی 1388  |
 زمستان گرم

این روزها گرچه زمستانی ، اما هوا گرم است

بر جای جای این زمین زخم خورده ،هزاران خورشید ، حتی شبان سردمی تابند

گرمایشان روی زمستان را سیه کرده

خواب گراز پیر را هر شب تبه کرده!

این روزها خفاشها چون جغد بر ویرانه ها آواز می خوانند

گویی که هم پیمان شیطانند

از دور دست اما ،صدای یک فرشته گرچه ناپیدا ولی آرام می گوید

گرچه تاریک شبی سنگین است

دل قوی دار

خدا نزدیک است!

|+| نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه هشتم دی 1388  |
 چه می خواهی؟؟؟؟

چنین مشتاق و بی تابی
بگو از من چه می خواهی
بیا این خنده های تلخ و مصنوعی از آن تو
نگاه گرم وبارانی نیزآن تو
چه می دانی درونم چیست
بیا اینها همه آن تو باشد ای غریب آشنا با درد
به کار من نیامد روزهای عشق و مستی هیچ!
چه می دانی روزگاری این چشمها لبریز خواهش بود
و قلبم خانه خورشید

|+| نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 
 
بالا